مردی با خود زمزمه میکرد:خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد اما مردنشنید

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن آذرخش در اسمان غرید اما مرد گوش نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد وگفت: خدایا بگذار تورا ببینم ستاره ای درخشید اما مرد ندید

مرد فریاد کشید :یک معجزه به من نشان بده نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:خدایا مرا لمس کن وبگذار بدانم که اینجا حضور داری

در همین زمان خداوند پایین امد و مرد را لمس کرد اما مرد پروانه را بادستش پراند وبه راهش ادامه داد......


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 بهمن 1390    | توسط: خیال    |    | نظرات()