پسرگرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را برمی دارد. کمی آب در لیوان می ریزدصدایش را بلند می کند،

" چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ........

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391    | توسط: خیال    |    | نظرات()