تبلیغات
افق خیال - مطالب خیال

آموخته ام که....

شاد بودن هنر است شاد کردن هنری بالاتر

 

لیک هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بیجان شب وروز بی

 خبر از همه خندان باشیم بی غمی درد بزرگی است

 که دور از ما باد.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391    | توسط: خیال    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

چقدر بزرگ شده ایم؟

پسرگرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را برمی دارد. کمی آب در لیوان می ریزدصدایش را بلند می کند،

" چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ........

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391    | توسط: خیال    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

آی آدمها...........

نامه ای به خدا

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد

متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای

 به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور

نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه

تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از

دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.

 هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من

هستی به من كمك كن ...

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان

داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری

روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال

بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف

تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را

برداشته اند ...!!!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1391    | توسط: خیال    |    | نظرشما؟؟()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دروغ چرا؟

اینو بخونید تجربه خوبیه که دیگه.....!!!!

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كدام لاستیك پنچر شده بود؟»....!!!!!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 اسفند 1390    | توسط: خیال    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

... بیاموزازهرآنچه میبینی

بلبل را ببین که حتی در قفس هم می‌خواند

پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی‌کشد

طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده‌اش نساخته

زرافه را ببین که هرگز گردن‌کشی نمی‌کند

کرم را ببین که بی‌دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته

جغد را ببین که شب‌ها چگونه به مراقبه مشغول است

عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است

سگ را ببین که تو نجس می‌خوانیَش اما او به تو وفادار مانده

گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی‌ها و ناخوشی‌های توست

زنبور را ببین که چگونه از گل شهد برمی‌آورد و از دشمن دمار

لاک‌پشت را ببین که چگونه شجاعانه به جای لاک دیگران در لاک خود پنهان شده

پشه را ببین که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می‌شکند و خشم نهفته‌ات را بیرون می‌ریزد

ماهی را ببین که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می‌اندازد

اسب را ببین که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می‌کند

وکرکس را نبین که پیوسته در انتظار مرگ دیگران است

طوطی را نبین چرا که بی‌اندیشه هر گفته‌ای را تکرار می‌کند

کفتار را نبین چرا که خفت ریزه‌خواری می‌کشد

ملخ را نبین چرا که تاراجگر زحمات دیگران است

عنکبوت را نبین چرا که تنها به فکر بنای خانه خود است

عقرب را نبین چرا که در دشواری‌ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می‌کشد

و پرندگان را ببین که چگونه به هنگام آشامیدن، نظری نیز به آسمان دارند.....

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 اسفند 1390    | توسط: خیال    | طبقه بندی: ادبی،     | در همه آوازها حرف آخر زیباست آخرین حرف تو چیست؟ ()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تلنگر

روزانه ما صندوق پیاممونو باز میکنیم وپیامک هایی که دوستامون فرستادن  رو میخونیم اما در روز چند بار پیام های خدا رو که واسمون فرستاده میخونیم؟؟...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 بهمن 1390    | توسط: خیال    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

جوردیگر باید دید....

مردی با خود زمزمه میکرد:خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد اما مردنشنید

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن آذرخش در اسمان غرید اما مرد گوش نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد وگفت: خدایا بگذار تورا ببینم ستاره ای درخشید اما مرد ندید

مرد فریاد کشید :یک معجزه به من نشان بده نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:خدایا مرا لمس کن وبگذار بدانم که اینجا حضور داری

در همین زمان خداوند پایین امد و مرد را لمس کرد اما مرد پروانه را بادستش پراند وبه راهش ادامه داد......

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 بهمن 1390    | توسط: خیال    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^